حكيم ابوالقاسم فردوسى
816
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سر فور هندى به خاك اندرست * تن پيلوارش بچاك اندرست شما را كنون از پى كيست جنگ * چنين زخم شمشير و چندين درنگ سكندر شما را چنان شد كه فور * ازو جست بايد همى رزم و سور برفتند گردان هندوستان * بآواز گشتند همداستان تن فور ديدند پر خون و خاك * بر و تنش كرده بشمشير چاك خروشى بر آمد ز لشكر بزار * فرو ريختند آلت كارزار پر از درد نزديك قيصر شدند * پر از ناله و خاك بر سر شدند سكندر سليح گوان بازداد * به خوبى ز هر گونه آواز داد چنين گفت كز هند مردى بمرد * شما را بغم دل نبايد سپرد نوازش كنون من بافزون كنم * بكوشم كه غم نيز بيرون كنم ببخشم شما را همه گنج اوى * حرامست بر لشكرم رنج اوى همه هندوان را توانگر كنم * بكوشم كه با تخت و افسر كنم و زان جايگه شد بر تخت فور * بران جشن ماتم برين جشن سور چنين است رسم سراى سپنج * بخواهد كه مانى به دو در برنج بخور هرچ دارى منه بازپس * تو رنجى چرا ماند بايد بكس همى بود بر تخت قيصر دو ماه * ببخشيد گنجش همه بر سپاه يكى با گهر بود نامش سورگ * ز هندوستان پهلوانى سترگ سر تخت شاهى به دو داد و گفت * كه دينار هرگز مكن در نهفت ببخش و بخور هرچ آيد فراز * بدين تاج و تخت سپنجى مناز كه گاهى سكندر بود گاه فور * گهى درد و خشمست و گه كام و سور درم داد و دينار لشكرش را * بياراست گردان كشورش را [ رفتن اسكندر به ديدار خانهء كعبه ] چو لشكر شد از خواسته بىنياز * برو ناگذشته زمانى دراز بشبگير برخاست آواى كوس * هوا شد بكردار چشم خروس ز بس نيزه و پر نيانى درفش * ستاره شده سرخ و زرد و بنفش سكندر بيامد بسوى حرم * گروهى ازو شاد و بهرى دژم ابا نالهء بوق و با كوس تفت * بخان براهيم آزر برفت كه خان حرم را برآورده بود * به دو اندرون رنجها برده بود خداوند خواندش بيت الحرام * به دو شد همه راه يزدان تمام ز پاكى و را خانهء خويش خواند * نيايش بران كو ترا پيش خواند خداى جهان را نباشد نياز * نه جاى خور و كام و آرام و ناز پرستشگهى بود تا بود جاى * به دو اندرون ياد كردِ خداى پس آمد سكندر سوى قادسى * جهانگير تا جهرم پارسى چو آگاهى آمد بنصر قتيب * كزو بود مر مكّه را فرّ و زيب پذيره شدش با نبرده سران * دلاور سواران نيزه وران سوارى بيامد هم اندر زمان * ز مكّه بنزد سكندر دمان كه اين نامدارى كه آمد ز راه * نجويد همى تاج و گنج و سپاه